صبحِ هنوز-بیدار نشده، بوی نعناع از کوچه بالا اومد.
زهرهبانو درِ حجرهی شیرینیفروشیاش رو باز کرد و یه نفس عمیق کشید. نعناع تازه، شکر سفید، و یه خورده زهرماری که همیشه توی شیشهی کوچیکِ آبیرنگ پشتِ پیشخوان نگه میداشت.
«امروز روزه،» گفت به گربهی نارنجیرنگی که توی جعبهی خالیِ کشمش لولیده بود. «روزِ فروختنِ گزِ نعناعی به مردمی که هنوز شبدرنگی نکردن.»
گربه گوشش رو تکون نداد.
همینطور که داشت شکر رو تویِ تُنُکِ مسی میریخت، صدایِ دُری که باِ پاشنه کَفش باز شد از انتهایِ کوچه پیچید. پنجتا. ششتا. بعد وایساد.
زهرهبانو سرش رو بالا نکرد.
«صبحِ شما بویِ نعناع بده،» یه صدا گفت. مالِ پسری بود که هنوز صورتش نیاز داشت به بارِ دومِ ریش. «من یه خواهش دارم.»
«خواهشها پول ندارن،» زهرهبانو گفت و بادمجونِ توی تُنُک رو هم زد.
«منم پول ندارم.»
حالا سر بالا آورد. پسره یه کیسهی کوچیکِ پاره داشت توی دستش که یه گوشهاش چیزی گرد و آبی رنگ رو نشون میداد. موهاش مثلِ کاهِ خرمن بود، چشماش مثلِ آبیِ شیشهی زهرمار. یه بویِ عجیبِ ترش ازش میاومد. نه نعناع. نه ترشی. مثلِ آبِ چاهی که توشِ یه سنگِ آهنین انداخته باشن.
«اسمت چیه؟»
«کُرکَن.»
«کرکَنِ چی؟»
پسره دهنش رو وا کرد، بست، دوباره وا کرد. بعد کیسهش رو جلو انداخت.
«اینو میخوام عوض کنم.»
زهرهبانو دست کشید روش. سرد بود. خیلی سرد.
و از اون روز، هیچکدوم از گزهای نعناعیِ کوچهی نخلستان مثلِ قبل نشدن.
